ابر برچسبها

تبادل لینك لینک4 - تبادل لینك اتوماتیك



Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :mohammad american
تاریخ:دوشنبه 20 خرداد 1392-01:09 ب.ظ

اقای





نویسنده :mohammad american
تاریخ:دوشنبه 20 خرداد 1392-01:07 ب.ظ

اگهی





نویسنده :mohammad american
تاریخ:شنبه 18 خرداد 1392-01:20 ب.ظ

چین





نویسنده :mohammad american
تاریخ:شنبه 18 خرداد 1392-01:15 ب.ظ

خدایا

بچه ها این مطلبو بخونید

 من خوندم
 
خیلی خوشم اومد

برید به ادامه ی مطلب

ادامه مطلب



نویسنده :mohammad american
تاریخ:شنبه 18 خرداد 1392-01:14 ب.ظ

مسابقه پیامکی ایرانسل

مسابقه پیامکی ایرانسل (هر پیام ۷۵تومان) برنده: هر روز لپ تاپ

سوال:
۱: اب خوبه؟ بله
۲: درخت چه رنگ است؟ سبز
۳: اهن سفت تره یا پنبه؟ اهن
سوال آخر: شخصی که نظریه بوروکراسی پست مدرن را باب کرد که بود و اون روز تو خلوت خودش به چی فکر میکرد!؟

 





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-11:22 ب.ظ

ترول5





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-11:21 ب.ظ

ترول4





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-11:16 ب.ظ

جوک

برید جوکارو بخونید حالشو ببرید

برید ادامه مطلب


ادامه مطلب



نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-11:13 ب.ظ

ترول3





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-11:12 ب.ظ

ترول2





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-11:07 ب.ظ

چشمک زدن

این تیتر در یکی از روزنامه ها توجه ما را به خودش جلب می کند: «چشمک زدن در تهران ممنوع شد
با خودمان می گوییم دم مسئولان گرم با این قانون هایشان!...


ادامش در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب



نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-11:06 ب.ظ

ترول1





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-11:05 ب.ظ

ترول





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-03:13 ق.ظ

دیشب





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-03:09 ق.ظ

یک اتفاق بد

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.

 

شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و

 

اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد

 

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!

 

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:

 

هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!

 

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:

 

 آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

 

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!

 


مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:

 

 یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!

 

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!

 

مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!

 





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-03:08 ق.ظ

معلمو دختر کوچولو

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

 

 





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-03:05 ق.ظ

خدا ادمو اینطوری ضایع نکنه


علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟

دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن.

علی:آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم،

می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش میکنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.

وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش.

با اینکه فقط عکسشو دیدما، ولی عاشقش شدم.

وای که این پارمیدا چقدر ناز و خوردنیه! باور کن ببینمش اصن نمی ذارم از توی بغلم تکون ...

دانیال: ببین ادامه نده. پارمیدا اسم زنمه! اسم دخترم معصومه ست!

 





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 16 خرداد 1392-02:47 ق.ظ

علت دروغ گفتن مردان

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،

تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟

هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. '' آیا این تبر توست؟

هیزم شكن جواب داد: '' نه " فرشته دوباره به زیر آب رفت واین بار با یه تبر نقره ای برگشت و

پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبرتوست؟ جواب داد: آره.

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و

هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد یه روز وقتی داشت بازنش كنار رودخونه راه می رفت

زنش افتاد توی آب. (هههههههه )هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و

پرسید كه چرا گریه می كنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

''آره '' هیزم شكن فریاد زد فرشته عصبانی شد.

'' تو تقلب كردی، این نامردیه ،هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش.

سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز '' نه'' میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی.

و باز هم اگه به كاترین زتاجونز ''نه'' میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره .

اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم

 





نویسنده :mohammad american
تاریخ:دوشنبه 13 خرداد 1392-08:53 ب.ظ

دستگاه دروغ سنج

یه پدری، یه روبات دروغ سنج میخره که با شنیدن دروغ سیلی میزده تو گوش دروغگو

تصمیم میگیره سر شام امتحانش کنه

پدر: پسرم، امروز صبح کجا بودی؟

پسر: مدرسه بودم

روبات یه سیلی میزنه تو گوش پسره

پسر: دروغ گفتم، رفته بودم سینما

پدر: کدوم فیلم ؟

پسر: داستان عروسکها

روبات یه سیلی دیگه میزنه تو گوش پسره

پسر: یه فیلم عشقی بود

پدر: چی؟ من وقتی همسن تو بودم

نمی دونستم عشق چیه

روبات یه سیلی میزنه تو گوش پدره

مادر: ببخشش عزیزم،هرچی باشه اون پسرته

روبات یه سیلی میزنه تو گوش مادره

 





نویسنده :mohammad american
تاریخ:شنبه 11 خرداد 1392-02:44 ق.ظ

سوتی

سلام برو بچ اینم سری دوم سوتی های خودمو دوستام

بخونیدو حالشو ببرید


نظر بزاریدا حتما بگید چطور بود

سوتی===درست

اتوبوس گرفتن سواره بلیت شدن===بلیت گرفتن سواره اتوبوس شدن

اب رو گربه پریدی===اب رو گربه ریختی

فوق دانشگاه===فوق دیپلم

دانیاسور===دایناسور

صدای بادو نگاه کن===صدای بادو گوش کن

هاپو کومان===هاپو کومار

هندرمش===شاندرمن

چه ناغه===چه نرم و داغه

آبروتو میترکونما===آبروتو میبرما

عادته ترک مرگه===ترکه عادت موجبه مرض میشود

من داخل بیرونم===تو محوطه ام اما تو سالن نیستم

بپیچون بریم بخور نخور===منظورش ساندویچ هستش ک خودت پر میکنی میخوری

واکبرد===وایت برد

فوشاژ===شوفاژ

در دم===دمه در

تلتلکس===تلتکس

سرازیری رو به بالا===سربالایی

150میلیونتو بفروش==خونتو 150میلیون بفروش

چشت گیر کرده===چشت گرفتش

جمشید مشایخی===رحیم مشاهی

10فرقه===10فقره

سادجینیا===ساجدینیا

آبیاریه گیاهان زیر دریایی===
آبیاریه گیاهان دریایی

گناهش ثواب داره===من خودمم موندم چی میخواست بگه هنوزم تو هنگم


نمایشگاه کتاب===کتابخونه

عکس خدا==کعبه

عکس العلم===عکس العمل

 بعد انقلابات===بعد انتخابات

زلانچسکو===فرانچسکو و زلاتان

گوگو نومژ===نونو گمز

فکیم===حکیم

از سوالش معلوم بود===از لباسش معلوم بود







نویسنده :mohammad american
تاریخ:جمعه 10 خرداد 1392-12:47 ق.ظ

گوسفند


میگن مثه گوسفند میمونه اینو میگن







نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 9 خرداد 1392-10:06 ب.ظ

بوسیدن

در تورنتو کانادا یه دانشگاه بود . تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی ، بعد از آرایش کردن آیینه رو می بوسیدن تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه .

مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود. موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره .

فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گه :
کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن . حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته ، یه بار جلوتون پاک می کنه .

مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو توالت ، بعد که دستمال خیس شد ، شروع کرد به پاک کردن آینه .

از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید!

 

 





نویسنده :mohammad american
تاریخ:پنجشنبه 9 خرداد 1392-10:23 ق.ظ

چه عروس نازیه





نویسنده :mohammad american
تاریخ:چهارشنبه 8 خرداد 1392-11:34 ق.ظ

تست هوش

تست هوش باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط ۵ ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در ۱۰ میشود و میزان آی کیو

شما را نشان میدهد (آسانی سوالات شما را گول نزند !!!)

 

۱- بعضی از ماهها ۳۰ روز دارند بعضی ۳۱ روز چند ماه ۲۹ روز دارد؟

 

۲- اگر دکتر به شما ۳ قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت ۱ قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟

 

۳- من ساعت ۸ شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که ۹ صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟

 

۴- عدد ۳۰ را به نیم تقسیم کنید وعدد ۱۰ را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟

 

۵- مزرعه داری ۱۷ گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز ۹ تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟

 

۶- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟

 

۷- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟

 

۸- اگر ۲ سیب از ۳ سیب بردارین چند سیب دارید؟

 

۹- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟

 

۱۰- اگر اتوبوسی را با ۴۳ مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور ۵ مسافر را پیاده کنید و ۷ مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان ۸ مسافر پیاده و

4نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از ۱۴ ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟



جواب در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب



نویسنده :mohammad american
تاریخ:چهارشنبه 8 خرداد 1392-11:04 ق.ظ

از دست ایراینا

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه

آمریکایی هرکدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.

یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟

یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند

توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد.

بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا!

بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.

آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند

تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.

وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند،

اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند.

یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟

یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی

توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد.

چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا!!!







نویسنده :mohammad american
تاریخ:چهارشنبه 8 خرداد 1392-11:02 ق.ظ

؟؟؟؟؟؟؟؟


بچه ها حدس بزنید این کیه؟؟؟؟؟؟؟





نویسنده :mohammad american
تاریخ:چهارشنبه 8 خرداد 1392-10:59 ق.ظ

عاقبت خیانت به دوست

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی كه مردم فكر میكردن این دو نفر باهم برادرند. روزی

روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن كه به دنبال گنج برن. یك روز محمود و مسعود

از خانواده شان خداحافظی كردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت كه وقتی به گنج دست پیدا كرد مسعود رو از سر

راهش برداره و اونو بكشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای كه در سر داشت مسعود رو

كشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت.

با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود كه فهمیده بود مسعود به دست محمود كشته شد با نا امیدی به

شهر مهاجرت كرد و بعد از ادامه تحصیل در یك بیمارستانی به پرستاری مشغول شد. بعد از چند سال كه آبها از آسیاب افتاد

محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستان كار میكرد

كه یكدفعه دید محمود توی یكی از اتاقها بستری هست.

 


رفت توی اتاق و مطمئن شد كه اونی كه بستری هست همون كسی هست كه شوهرش را كشت. اینجا بود كه زن مسعود به

فكر انتقام افتاد. از اتاق بیرون رفت و یك سرنگ را پر بنزین كرد و آمد خودش را پرستار كشیك معرفی كرد و سرنگ پر

از بنزین را در بدن محمود خالی كرد.

بعد از چند ثانیه حال محمود بد شد و عرق میكرد در این لحظه زن مسعود خودش رو معرفی كرد و به محمود گفت تو بودی

كه همسرم رو كشتی و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق كردم. در این لحظه محمود از روی

تخت پایین اومد زن مسعود فرار كرد و محمود به دنبالش می دوید و با چاقویی كه در دست داشت میخواست زن مسعود رو

هم بكشه. زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بمبست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی كه

در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ كرد، زن مسعود كه دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش افتاد و

به محمود گفت منو بكش!

محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و میخواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو كند، زن مسعود چشمان خود را بست

و محمود دستان خود را رها كرد ولی ناگهان در فاصله بسیار كم از قلب آن زن، محمود از حركت ایستاد. زن مسعود

چشمان خود را باز كرد و دید كه محمود از حركت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست. ازش پرسید كه چرا نمیزنی؟ محمود

گفت: بنزینم تموم شد



 





نویسنده :mohammad american
تاریخ:چهارشنبه 8 خرداد 1392-10:58 ق.ظ

محمد رضا گلزار





نویسنده :mohammad american
تاریخ:چهارشنبه 8 خرداد 1392-10:57 ق.ظ

اقا دیب دارین؟

یارو زبونش می‌گرفته،

میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:

دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما

تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،

دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه،

می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد می پرسه: چی

می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه

چیه؟

یارو می گه: بابا دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

رئیس داروخونه می گه:

تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو می گه: آره بابا.

خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رئیس هم هر کاری می‌کنه،

نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.

یکی از کارمندای داروخونه

میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره.

فکر کنم بفهمه

این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.

رئیس داروخونه که خیلی

مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع

برش داره بیارتش.

می‌رن اون کارمنده رو

میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

یارو می گه: دیب!

کارمنده می گه: دیب؟

یارو: آره.

کارمنه می گه: که این

ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟

یارو میگه: آره،

همونه.

کارمند میگه: داریم! چطور

نفهمیدن تو چی می خوای!؟

همه خیلی خوشحال شدن که

بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی

یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

همه جمع می شن دور اون

کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارمنده می گه: دیب!

می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه

چیه؟

می گه: بابا همون که این

ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!

رئیس شاکی می شه و می

گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟

کارمنده می گه: تموم شد.

آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!

.

.

.

*دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه*





نویسنده :mohammad american
تاریخ:چهارشنبه 8 خرداد 1392-10:52 ق.ظ

جواد رضویان








  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
دریافت کد ابزار آنلاین
بلاگ گروه مترجمین ایران زمین

ابزار هدایت به بالای صفحه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic